Posted by: Mehrdad on: جولای 23, 2009
یادش بخیر! زمستان، وقتی تا مغز استخوانمان یخ میبست! اما کم نمیآوردیم! ادامه میدادیم…
کوچهها کم آورده بودند! در برابر پایداری ما، با هم بودنمان، تمام میشدند، اما …
Posted by: Mehrdad on: ژوئن 27, 2009
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفتدر خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیردست از گمان بدار!با مرگ نحس پنجه میفکن!بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…نازلی سخن نگفت،سر افرازدندان خشم بر جگر خسته بست رفت***نازلی ! سخن بگو!مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع رادر آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفتچو خورشیداز تیرگی بر [...]