There and Back Again

وطن

Posted by: Mehrdad on: ژوئن 25, 2009

کوتوله زیر لب پرسید: «چرا آمدی اینجا؟ نمی‌ترسی که این‌جا، این همه دور از وطنت بمیری؟ این‌جا کس و کاری، رفیقی نداری. هیچ‌کس یادت نمی‌کند.»
گال پاسخ داد «شماها کس و کار منید، ژاگونسوها هم کس و کار منند».

ژورما گفت «من که نمی‌توانستم میان غریبه‌ها زندگی کنم، آدم اگر وطن نداشته باشد یتیم است».
گالیلئو گال در دم پاسخ داد «این کلمه‌ی وطن یک روز از بین می‌رود. آن وقت مردم به پشت سرشان، به ما نگاه می‌کنند که خودمان را توی مرزها حبس کرده بودیم و سر چند تا خط روی نقشه همدیگر را می‌کشتیم، بعد می‌گویند: «این‌ها عجب احمق‌هایی بوده‌اند» »

——

مکالمه‌ای در رمان «جنگ آخر زمان» نوشته‌ی «ماریو بارگاس یوسا»

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد

بایگانی