تا یه جایی از کد همه چیز منطقی و با فکر پیش میره! از یه لحظه که حس میکنی: خوب درسته! فقط گویا یه منفی مثبتی جمع و تفریقی چیزیه که خراب میکنه کار رو رو میاری به آزمون و خطا و ریده میشه به کد
اکثر مواقع نوشتن و تعریف کردن یک مشکل سخت برای یک دوست یا همکار باعث میشه که خودم اون مشکل رو از زاویه بهتری ببینم، و در هفتاد درصد مواقع هنوز تعریف کردن تمام نشده راه حل پیدا میکنم D:
عجیبه میدونم! یعنی برای خودمم قابل باور نیست چون اعتقادی به ستارهشناسی ندارم.
اما از کسی شنیدم که مطمئنم به چشم دیده:
میگفت توی «تقویم هنری خراسان» سال ۸۲ بخش ستارهشناسی و داموس بازیهاش، پیش بینی کرده بوده که در سال ۸۸ یک انتخابات مسئله دار پیش میاد و اتفاقاتی میافته و اوضاع رو بفنا میره و سال ۸۹ و ۹۰ هرج و مرج میشه تو کشور اما از سال ۹۱ اوضاع رو به بهبود میره!
کپیش دست یه آشنای خیلی دوری هست! پیگیری کنم شاید گیرش آوردیم.
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
سکوت؟ نه موافق نیستم. این شرم آور است. با این سانسور روانی باید جنگید. من اصلا با این ضرب المثل که «دیوار موش دارد و موش گوش» مخالفم. این یک حکم محافظهکارانه و خشک است که اعتماد را از میان مردم میدزدد و آنها را از هم دور میکند. «آنها» به عمد و با تردستی این وضع را بوجود آوردهاند. چرا هر کسی باید از سایهی خودش بترسد، صدایش را در گلو خفه کند و زخمش را از دیگران بپوشاند؟ چرا باید توی جمجمهی هر یک از ما یک مامور سانسور نشسته باشد و افکارمان را قیچی کند؟
گلسرخی این حرفها را موقعی میزد که هنوز کار مخفی و سازمانی نمیکرد. یک روشنفکر دمکرات بود که از فقدان شرایط دمکراتیک کلافه بود و رنج میبرد.
منبع: حماسهی گلسرخی، رحمان هاتفی
اما جنگ چیست؟ برای موفقیت در امور جنگی به چه چیزی احتیاج است؟
صفات اصلی جنگجویان کدام است؟
هدف جنگ کشتار و افزار جنگ ، جاسوسی و خیانت و غارت و چپاول سکنه ، غارت و چپاول آنها یا دزدی برای تامین آذوغه قشون و فریب و دروغی است که بعنوان تدابیر جنگی نامیده میشود.
خصلت جنگجویان: فقدان آزادی. یعنی انضباط ، بیکاری ، جهل ، بیرحمی ، فساد و میخوارگی است.
با این حال این طبقه مورد احترام همگان است. تمام امپراطوران ، بجز امپراطور چین ، لباس رزمی میپوشند و به هرکس که بیشتر آدم کشته باشد ، پاداش زیادتری میدهند.
–جنگ و صلح [تولستوی]
کند همچون دشنهای زنگار بسته. فرصت از بریدگیهای خونبار عصب میگذرد…
- شاملو
اراده و اختیار مردمان یا جبر تاریخ!؟
Posted: مه 2, 2010 in سخن دیگرانبرچسبها: اختیار, تاریخ, جنگ, جبر
اگر ناپلئون از درخواست عقب نشینی به آنسوی ویستول آزرده خاطر نمیشد و به قشون خود فرمان حمله نمیداد جنگی به وقوع نمیپیوست. اما اگر تمام گروهبانها از شرکت در اردوکشی دوم امتناع میورزدیدند، در این صورت باز جنگی به وجود نمیآمد. به همین ترتیب اگر دسایس انگلستان نبود و شاهزاده اولدنبرگ وجود نداشت و آلکساندر خشم و رنجشی پیدا نمیکرد و حکومت مستبد در روسیه برقرار نبود و انقلاب فرانسه انجام نمیگرفت و متعاقب آن دیکتاتوری و امپراطوری ناپلئون در آن کشور برقرار نمیشد باز آتش این جنگ شعلهور نمیگشت. آری، بدون وجود یکی از این علل هیچ حادثهای نمیتوانست روی دهدو بنابراین تمام این علل یعنی میلیاردها علت با هم ترکیب شدند و آنچه را که به وقوع پیوست موجب گشتند.
بنابراین هیچ یک از این علل بذاته علت قاطع بروز حادثه نبود و به اینجهت این سانحه میبایست روی دهد که وقوع آن لازم و ضروری بود. میلیونها نفر میبایست برخلاف احساسات بشری و عقل و منطق خود از مغرب به جانب مشرق رهسپار شوند و همنوعان خود را به خاک و خون بکشانند، همچنانکه چند قرن پیش دستههایی از مشرق به جانب مغرب تاختند و همنوعان خویش را به خاک و خون کشیدند.
اعمال ناپلئون و آلکساندر که ظاهرا وقوع یا عدم وقوع این حادثه بستگی به گفتههای ایشان داشت بهمان اندازه ارادی به نظر میرسد که عمل هریک از سربازانی که در نتیجهی قرعهکشی یا سربازگیری اجباری به جنگ میرفت ارادی و اختیاری بوده است. راه دیگری وجود نداشت: زیرا برای آنکه ارادهی ناپلئون و آلکساندر (یعنی همان کسانیکه ظاهرا وقوع جنگ به ارادهی ایشان بسته بود) اجرا شود، ترکیب و تجمع اوضاع و علل بیشماری که حتی بدون وجود یکی از آنها این حادثه نمیتوانست به وقوع بپیوندد لازم و ضروری بود. میلیونها مردم که نیروی حقیقی در دست ایشان بود، یعنی سربازانی که تیراندازی میکردند یا آذوقه و مهمات را حمل مینمودند، میبایست برای اجرای ارادهی این دو نفر که به تنهایی ضعیف بودند موافق و آماده باشند و بوسیلهی علل متنوع و بغرنج بیشماری موجبات موافقت و آمادگی ایشان فراهم گردد.
فاتالیسم (یعنی اعتقاد به جبر و تفویض) در تاریخ برای توضیح و تفسیر مظاهر غیرمنطقی (یعنی آن مظاهری که علت منطقی آن را ما درک نمیکنیم) اجتنابناپذیر است و هرچه بیشتر در توضیح و تفسیر منطقی این مظاهر میکوشیم برای ما غیرمنطقیتر و نامفهومتر میشوند.
هر فردی برای خود زندگی میکند و از آزادی برای نیل به مقاصد شخصی خویش استفاده مینماید و به تمام معنی احساس میکند که در لحظهی آینده میتواند فلان عمل را انجام دهد یا انجام ندهد اما به مجرد آنکه عملی را انجام داد دیگر آن عمل که در لحظهی معینی از زمان انجام پذیرفتهاست برگشتناپذیر میشود و در شمار وقایع تاریخی در میآید و دیگر اهمیت عمل اختیاری و آزاد را ندارد بلکه به صورت حادثهی مقدر تاریخی ثبت خواهدشد.
زندگی هر فرد دو جنبه دارد: زندگی خصوصی که هرچه علایق مادی آن کمتر باشد آزادتر است و زندگی طبیعی اجتماعی که در آنجا باید ناچار از قوانین موضوعه پیروی کند.
وجدان انسان میگوید که آدمی به ارادهی خود زندگی میکند اما در حقیقت انسان آلتی ناآگاه و بیاراده است که تاریخ بشریت برای نیل به مقاصد خویش از او استفاده میکند. عملی که از او سرزد برگشت ناپذیر است و فعالیت وی که با نیت میلیونها مردم دیگر جمع میشود اهمیت تاریخی کسب میکند.
هرچه مقام آدمی در نردبان اجتماع بالاتر باشد و هرچه شمارهی مردمی که با او مربوطند بیشتر باشد، به همان اندازه قدرت و سلطهی او بر دیگران بیشتر است و بهمان اندازه مقدر بودن و اجتنابناپذیر بودن هریک از اعمال او آشکارتر است.
«دل تزار در دست خدا است!
تزار مقهور تاریخ است.»
تاریخ که زندگی ناآگاهانهی عمومی و اجتماعی تمام مردمان است، از هر لحظهی زندگی امپراطوران و تزارها بعنوان سلاحی جهت وصول به هدفهای خویش استفاده مینماید.
…
چون سیبی رسیده شد به زمین میافتد. چرا میافتد: آیا به جهت آنکه نیروی جاذبه زمین آن را پایین میکشد، یا به سبب آنکه ساقهی آن خشک و شکننده شده، یا اینکه خود سیب در آفتاب پلاسیده و خشک شده است یا به جهت آنکه وزنش فزونی یافته، یا باد آن را حرکت داده و انداخته است، یا کودکی که زیر درخت سیب ایستاده میل بخوردن آن دارد؟
هیچ یک از این علل قاطع نیست. تمام این عوامل مطابقت با آن شرایطی دارد که معتقد است سقوط سیب بر اثر تجزیه و تلاشی نسوج سلولی سیب و فعل و انفعالاتی نظیر آنست در این بیان بیش از آن کودکی که میگوید: سیب بدانجهت از درخت افتاده است که من میل بخوردن آن داشتهام و برای سقوط آن از درخت دعا کردهام محق نیست.
ادعای مورخی که میگوید ناپلئون به اینجهت به مسکو رفت که خواهان این عمل بود و به این جهت سقوط کرد که آلکساندر آرزوی سقوط و نابودی او را داشت مانند ادعای کسی که واژگون شدن کوه چندهزار خرواری را که زیرش خالی شده نتیجهی آخرین ضربت کلنگ کارگری میداند، هم درست و هم نادرست است. در حوادث تاریخی مردان به اصطلاح بزرگ فقط برچسبانی هستند که برای نامیدن این حوادث به کار میروند و مانند برچسبها کمتر از هرچیز با خود آن حوادث ارتباط دارند.
هریک از اعمال ایشان که در نظر خودشان ارادی و اختیاری جلوه میکند به مفهوم تاریخی به هیچوجه ارادی و اختیاری نیست بلکه با تمام جریان تاریخ ارتباط دارد و از روز ازل مقدر شده است.
***
- لئو تولستوی [جنگ و صلح]
فریاد میزنم
من چهرهام گرفته!
من قایقم نشسته به خشکی!
مقصود من ز حرفم، معلوم بر شماست
یک دست بیصداست!
دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد میزنم!
نیما یوشیج
…
دانیال: «فرض دوم، زنی در کار نیست.
اگه زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطلاند. اگه روزی زنها بخواند از اینجا برند، تقریبا همهی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند. اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند، بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگهاست رو با خودشون میبرند. دنیا عینهو گوشت خرگوش میمونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفهی حلال دنیاست. هرچی کثافت کاری و گندکاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه. تلویزیون تماشا کنه.»
[استخوان خوک و دستهای جذامی] — مصطفی مستور
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
«آهای اون پایین دارید چی کار میکنید؟ با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کِرم دارید تو هم میلولید. چی خیال کردید؟ همهتون، از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید، فاصلهی دو عددتون میشه صد. صدام رو میشنفید؟ میشید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دو تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدهید. میفهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کردهید حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکردهاند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در میآرید؟ بدبختها! شما به خودی خود بدبخت هستید، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر میکنید؟»
«از یه طرف تا چشاتون بهم افتاد، اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید اینه که عاشق همدیگه میشید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمیآره. عاشق میشید و بعد ازدواج میکنید. صدام رو میشنفید؟»
«عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد بچهدار میشید و بعد حالتون از هم بهم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز میرید عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همهتون که حتی مِث مرغابیها هم نمیتونید فقط با یکی باشید. بوق نزن عوضی! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم میگم! همهاش هفتاد، هشتاد سال. یعنی اگه شانس بیارید. اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید. خیلی که توی این خراب شده باشید. هفتاد، هشتاد سال بیشتر نیست. لامسبا اگه هفتصد سال میموندید چی کار میکردید!؟ گمونم خون هم رو تو شیشه میکردید. گرچه همین حالا هم میکنید. یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟ به شرفم قسم هر کاری که خواستهید کردهید. و اگه نکردهید لابد نتونستهید بکنید. مطمئنم از سر دلسوزی و این جور چیزا نبوده که نکردهید. حکما عرضهاش رو نداشتهید. همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسهی یه عوضی دو پای دیگه مثه خودش، زنش و بچهی دوسالهاش رو گوش تا گوش سر بریده. گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو میکرد! دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها! آهای با شما هستم. با شما که هرکدومتون فکر میکنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتادهید. اگه تا حالا کسی بهتون نگفته من میگم که هیچ آشغالی نیستید. من یکی که براتون و واسهی کارتون تره هم خرد نمیکنم. حیفِ این زمین که زیر پای شماست. حیفِ این زمین که توش دفنتون کنند. شما رو باید بسوزونند. شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا.»
استخوان خوک و دستهای جزامی – مصطفی مستور
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمیشد آنرا در غزلی یا قصهای یا حتی دلی حبس کرد. حجماش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود، میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان – بس که بزرگند – باید فاصله بگیرم، میترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیاش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصهاش کنم، به شدت ترسیدهام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحام. فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر میکردم این من هستم که او را آفریدهام و برای همیشه آفریدهی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم. آنقدر که وسعتش از مرزهای «دوستت داشتن» فراتر رفت. آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد. آنقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همهی توانی که برایم باقی مانده است میگویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظهای هم که شده، بیندازم روی زمین.
حکایت عشقی بیقاف، بیشین، بینقطه – مصطفی مستور
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بیشهها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه میکنه
موی پریشون…
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تکدرخت بید
شاد و پر امید
میکنه به ناز
دستاشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثه
یه چیکه بارون
به جای میوهاش
نوک یه شاخهاش
بشه آویزون…
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مثه شب پره
با خودش بیرون،
میبره اونجا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
«عمو یادگار!
مرد کینهدار!
مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد…
- شاملو
مقولهی عشق با مهر مادری، فداکاری، علاقهی شدید و اشتیاق و علایق دیگر تفاوت دارد. اما معمولا با تمام اینها اشتباه گرفته میشود. … من تصورم از عشق چیزی مثل درگیر شدن صحیح چرخ دندههای ماشین با یکدیگر که طبیعتا باید دو طرفه باشد تا ایجاد حرکت کند، است. عشق یک پدیدهی زمینی است، که عامل شناخت بیشتر خود آدمی و زندگی میشود. عشق عامل شناخت معنا برای این زندگی بیمعناست و چنین عشقی در مقوله رمانتیسیسم و احساسات سطحی نمیگنجد بلکه اتفاقا با تفکر و تعمق و نیز تعقل همراه است. …
محمد شمس لنگرودی، در مصاحبه با روزنامهی اعتماد (مورخ ۲۶ آذر ۸۸)
با کمی تلخیص از طرف من!
اینقدر مسخره شدیم یا مسخره کردیم توی زندگی، که هر کس ایرادمون رو بگه، سریعا در مقابلش باید موضع بگیریم! و ناراحت شیم که داره مسخرهمون میکنه حتما :-/
دستام درد میگیره وقت تایپ کردن!
دلم درد میگیره وقت تایپ نکردن!
چه میشه کرد!؟ زندگی سخته!
گلدونا گل ندادن …. درختا بارندادن
گوسفند و گاو و میشا …. ماست و پنیرندادن
گندمای بیابون …. یه لقمه نون ندادن
چشمه های تو دالون …. یه چیکه آب ندادن
به هر کی هر چی گفتم …. به من جواب ندادن
مردای مست کوچه …. تو دستاشون کلوچه
تلو تلو میرفتن …. از پیچ و تاب کوچه
آی آدمای مرده …. ترس دلاتون رو برده
پس چرا ساکت هستین …. سگ دلاتون رو خورده
به هر کی هر چی گفتم …. به من جواب ندادن
بسه ساکت نشستن …. در خونه هارو بستن
از همه دل بریدن …. دل به کسی نبستن
یالا پاشین بجنگین …. با این روزای ننگین
چه فایده داره اینجا …. حتی نشه بخندی
چند دقیقه پیش تلویزیون برای تبلیغ روز قدس داشت قسمتهایی از فیلم One night with the King (اگه اسمش درست یادم باشه) که داستان «استر» دختر یهودی که زن پادشاه ایران شد، و جلوی قتل عام یهودیان رو گرفت، رو نشون میداد!
و ماجرا رو جالب تعریف میکرد:
جالب اولش این بود: شاه در مجلس بزمی از همسرش خواست که پاشه و لوندی کنه واسه ملت، همسر شاه (که ایرانی و حتما مسلمون بود) اینکار رو نکرد، پس از دربار رانده شد!
طبق فیلم (بازم تا جایی که یادمه)، همسر شاه در همون مجلس بزم، با حمله به مکانی (که الان یادم نیست)، مخالفت کرد، و دلیل راندهشدنش این بود…
طبق داستان تلویزیون: استر با کلک مردخای که (طبق فیلم میشه گفت پدرخواندهاش بود)، به دربار شاه راه یافت و باعث قتل عام چند ده هزار ایرانی شد!
طبق فیلم: استر طبق یک اعلان عمومی که برای پادشاه دنبال ملکه میگشتن، به قصر اومد، و اینطوری انتخاب شد… (البته یک کارایی هم کرد، که باحال بود) و در نهایت هم این خانم جلوی قتل عام یهودیها رو گرفت!
جالب بود نه!؟
جالبترش اینجاس:
مدفن مردخای و استر در همدان است! و یهودیهای تندرو، به همین دلیل طرفدار حمله به ایران و تصرف ایران هستند! و بزودی قراره حمله کنن! پس بیاین بریم روز قدس شعار بدیم!
«ارگان رسمی دفتر سیاسی نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران …، عبدالکریم سروش را … «مرتد» اعلام کرد»
کدوم یکی از این کلمات! با دین! و میزان سنجی از دین دیگران جور در میاد!؟
کاری به نامهی دو طرف، و حرفا ندارم! صرفا همین یک سوال! که این ارگان رسمی! کجاش به این مرحله از بلوغ دینی رسیده که میزان دین دیگران رو بتونه بسنجه!؟
آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانهی گندم طلایی
از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثههای ناگهانی
سالم ز مریض مبتلاتر
آسوده مباش که بینیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی
احمقانهاست، اما خیلی پیش اومده…
اینکه آدمهای همنامی که میشناسم/میشناختم در حالی که شاید ارتباطی با هم نداشته باشن، یا حتی هم دیگه رو نشناسن، اما تشابهات رفتاری زیادی داشتن :-/
شما هم موردی دیدین تا بحال!؟
وقتی یه برنامه رو میسازی (توسعه میدی) گاهی وقتا برای نیاز خودت یا راحتی خودت امکانات خاص و ریزی میذاری، که ممکنه هیچوقت هیچ کاربری نفهمه… هاها
تبصره: برنامههای آزاد این هیچوقتش به ندرت پیش میاد، چون بالاخره یکی دیگه که کد رو ببینه، احتمالا میفهمه P:
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
عقاب تیزپر دشتهای استغنا
اسیر پنجهی تقدیر میشود گاهی
صدای زمزمهی عاشقان آزادی
فغان و نالهی شبگیر میشود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خستهی من تیر میشود گاهی
مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی
بگو اگر چه بجایی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر|
مگو چنین و چنان، دیر میشود گاهی
به سوی خویش مرا میکشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر میشود گاهی
—-
نمیدونم از کیه، از روی ترانهی قمیشی نوشتمش D:
در آنجا چهار زندان بود،
به هر زندان دو چندان نقب، …
در اینجا هزاران زندان است
به هر زندان انسانیتی در زنجیر
—
پ.ن: قسمت اول برگرفته از یکی از اشعار شاملوست.
جالبه، من با تنش و استرس و هیجان مشکل دارم کلا
بعد خیلی وقتا کارهام به سمتی میره که تنش و استرس رو زیاد میکنم :-/
دلم گرفته است،
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهی شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنیست
-فروغ
—-
دلم گرفته است …
توجیح
Posted: سپتامبر 7, 2009 in تراوشات ذهن منبرچسبها: مرگ, چه باید کرد!؟, کوفت, توهم, توجیح, درد, زندگی, زهرمار
وقتی که آدم ترجیح میده واسهی حرف و عملش توجیهی نداشته باشه!
تا بتونه قائله رو بخوابونه! :-/
آیا این خوابوندن جواب میده!؟ باعث نمیشه دوباره این ماجرا بعدا پیش بیاد!؟
چه باید کرد تا پیش نیاد!؟
به نظرم باید ارتباطات رو قطع کرد، اونوقته که هیچ اتفاقی نمیافته، هیچ سوء تفاهمی پیش نمیاد، هیچ بحثی در نمیگیره، و تازه دوریه و دوستی…
باید زندگی رو تعطیل کرد، تا مشکلی نداشت…
مثل انصراف از دانشگاه، برای فرار از افتادن و مشروطی و …
مثل دوستی که از ترس اخراج شدن، انصراف داد،
یا خودکشی از ترس مرگ…
…
راستی، چی میشه کرد!؟
—–
پ.ن: اونی هم که با افتخار میگفت که نه، میشه هیچ مشکلی نداشت، اما پایان بود که نشون داد همه چیز رو …
و تو مرفه بی درد اروپانشین چه میدانی زندگی با این سرعت و محدودیت اینترنت چیست!؟!