There and Back Again

یه شب مهتاب

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: دسامبر 30, 2009

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه می‌کنه
موی پریشون…

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
ته اون دره
اون‌جا که شبا
یکه و تنها
تکدرخت بید
شاد و پر امید
می‌کنه به ناز
دستاشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثه
یه چیکه بارون
به جای میوه‌اش
نوک یه شاخه‌اش
بشه آویزون…

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از توی زندون
مثه شب پره
با خودش بیرون،
میبره اون‌جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سر میدونا

«عمو یادگار!
مرد کینه‌دار!
مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟»

مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می‌شه خندون

یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد…

- شاملو

عشق

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: دسامبر 24, 2009

مقوله‌ی عشق با مهر مادری، فداکاری، علاقه‌ی شدید و اشتیاق و علایق دیگر تفاوت دارد. اما معمولا با تمام اینها اشتباه گرفته می‌شود. … من تصورم از عشق چیزی مثل درگیر شدن صحیح چرخ دنده‌های ماشین با یکدیگر که طبیعتا باید دو طرفه باشد تا ایجاد حرکت کند، است. عشق یک پدیده‌ی زمینی است، که عامل شناخت بیشتر خود آدمی و زندگی می‌شود. عشق عامل شناخت معنا برای این زندگی بی‌معناست و چنین عشقی در مقوله رمانتیسیسم و احساسات سطحی نمی‌گنجد بلکه اتفاقا با تفکر و تعمق و نیز تعقل همراه است. …

محمد شمس لنگرودی، در مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد (مورخ ۲۶ آذر ۸۸)
با کمی تلخیص از طرف من!

برچسب‌ها:

واقعیت!

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: اکتبر 7, 2009

برچسب‌ها:

ولمون کن بابا

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: اکتبر 6, 2009

اینقدر مسخره شدیم یا مسخره کردیم توی زندگی، که هر کس ایرادمون رو بگه، سریعا در مقابلش باید موضع بگیریم! و ناراحت شیم که داره مسخره‌مون می‌کنه حتما :-/

تایپ کردن

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: اکتبر 1, 2009

دستام درد می‌گیره وقت تایپ کردن!
دلم درد می‌گیره وقت تایپ نکردن!

چه می‌شه کرد!؟ زندگی سخته!

سال قحطی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 28, 2009

گلدونا گل ندادن …. درختا بارندادن

گوسفند و گاو و میشا …. ماست و پنیرندادن

گندمای بیابون …. یه لقمه نون ندادن

چشمه های تو دالون …. یه چیکه آب ندادن

به هر کی هر چی گفتم …. به من جواب ندادن

مردای مست کوچه …. تو دستاشون کلوچه

تلو تلو میرفتن …. از پیچ و تاب کوچه

آی آدمای مرده …. ترس دلاتون رو برده

پس چرا ساکت هستین …. سگ دلاتون رو خورده

به هر کی هر چی گفتم …. به من جواب ندادن

بسه ساکت نشستن …. در خونه هارو بستن

از همه دل بریدن …. دل به کسی نبستن

یالا پاشین بجنگین …. با این روزای ننگین

چه فایده داره اینجا …. حتی نشه بخندی

تبلیغ!!

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 17, 2009

چند دقیقه پیش تلویزیون برای تبلیغ روز قدس داشت قسمتهایی از فیلم One night with the King (اگه اسمش درست یادم باشه) که داستان «استر» دختر یهودی که زن پادشاه ایران شد، و جلوی قتل عام یهودیان رو گرفت، رو نشون می‌داد!

و ماجرا رو جالب تعریف می‌کرد:

جالب اولش این بود: شاه در مجلس بزمی از همسرش خواست که پاشه و لوندی کنه واسه ملت، همسر شاه (که ایرانی و حتما مسلمون بود) اینکار رو نکرد، پس از دربار رانده شد!
طبق فیلم (بازم تا جایی که یادمه)، همسر شاه در همون مجلس بزم، با حمله به مکانی (که الان یادم نیست)، مخالفت کرد، و دلیل رانده‌شدنش این بود…

طبق داستان تلویزیون: استر با کلک مردخای که (طبق فیلم می‌شه گفت پدرخوانده‌اش بود)، به دربار شاه راه یافت و باعث قتل عام چند ده هزار ایرانی شد!
طبق فیلم: استر طبق یک اعلان عمومی که برای پادشاه دنبال ملکه می‌گشتن، به قصر اومد، و اینطوری انتخاب شد… (البته یک کارایی هم کرد، که باحال بود) و در نهایت هم این خانم جلوی قتل عام یهودیها رو گرفت!

جالب بود نه!؟

جالبترش اینجاس:

مدفن مردخای و استر در همدان است! و یهودیهای تندرو، به همین دلیل طرفدار حمله به ایران و تصرف ایران هستند! و بزودی قراره حمله کنن! پس بیاین بریم روز قدس شعار بدیم!

سروش

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 13, 2009

«ارگان رسمی دفتر سیاسی نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران …، عبدالکریم سروش را … «مرتد» اعلام کرد»

کدوم یکی از این کلمات! با دین! و میزان سنجی از دین دیگران جور در میاد!؟

کاری به نامه‌ی دو طرف، و حرفا ندارم! صرفا همین یک سوال! که این ارگان رسمی! کجاش به این مرحله از بلوغ دینی رسیده که میزان دین دیگران رو بتونه بسنجه!؟

آسوده مباش که بی‌نیازی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 13, 2009

آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه‌ی گندم طلایی
از تشت طلا گرانبهاتر

در حادثه‌های ناگهانی
سالم ز مریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی‌نیازی
یک آن دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی

تشابه اسمی، تشابه رفتاری

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 12, 2009

احمقانه‌است، اما خیلی پیش اومده…

اینکه آدمهای هم‌نامی که می‌شناسم/می‌شناختم در حالی که شاید ارتباطی با هم نداشته باشن، یا حتی هم دیگه رو نشناسن، اما تشابهات رفتاری زیادی داشتن :-/

شما هم موردی دیدین تا بحال!؟

برنامه‌نویسی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 11, 2009

وقتی یه برنامه رو می‌سازی (توسعه می‌دی) گاهی وقتا برای نیاز خودت یا راحتی خودت امکانات خاص و ریزی می‌ذاری، که ممکنه هیچوقت هیچ کاربری نفهمه… هاها

تبصره: برنامه‌های آزاد این هیچوقتش به ندرت پیش میاد، چون بالاخره یکی دیگه که کد رو ببینه، احتمالا می‌فهمه P:

برچسب‌ها:

بگو اگر چه بجایی نمی‌رسد فریاد

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 9, 2009

هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می‌شود گاهی

عقاب تیزپر دشتهای استغنا
اسیر پنجه‌ی تقدیر می‌شود گاهی

صدای زمزمه‌ی عاشقان آزادی
فغان و ناله‌ی شبگیر می‌شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته‌ی من تیر می‌شود گاهی

مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه‌ای پیر می‌شود گاهی

بگو اگر چه بجایی نمی‌رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می‌شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر|
مگو چنین و چنان، دیر می‌شود گاهی

به سوی خویش مرا می‌کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می‌شود گاهی

—-

نمی‌دونم از کیه، از روی ترانه‌ی قمیشی نوشتمش D:

برچسب‌ها:

زندان

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 9, 2009

در آنجا چهار زندان بود،
به هر زندان دو چندان نقب، …

در اینجا هزاران زندان است
به هر زندان انسانیتی در زنجیر

پ.ن: قسمت اول برگرفته از یکی از اشعار شاملوست.

برچسب‌ها: ,

تنش

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 8, 2009

جالبه، من با تنش و استرس و هیجان مشکل دارم کلا

بعد خیلی وقتا کارهام به سمتی می‌ره که تنش و استرس رو زیاد می‌کنم :-/

من

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 7, 2009

من تمام شدم

دلم گرفته است

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 7, 2009

دلم گرفته است،
دلم گرفته است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریکند
چراغ‌های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی‌ست

-فروغ

—-

دلم گرفته است …

برچسب‌ها:

توجیح

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 7, 2009

وقتی که آدم ترجیح می‌ده واسه‌ی حرف و عملش توجیهی نداشته باشه!
تا بتونه قائله رو بخوابونه! :-/

آیا این خوابوندن جواب میده!؟ باعث نمیشه دوباره این ماجرا بعدا پیش بیاد!؟

چه باید کرد تا پیش نیاد!؟

به نظرم باید ارتباطات رو قطع کرد، اونوقته که هیچ اتفاقی نمی‌افته، هیچ سوء تفاهمی پیش نمیاد، هیچ بحثی در نمی‌گیره، و تازه دوریه و دوستی…

باید زندگی رو تعطیل کرد، تا مشکلی نداشت…

مثل انصراف از دانشگاه، برای فرار از افتادن و مشروطی و …
مثل دوستی که از ترس اخراج شدن، انصراف داد،
یا خودکشی از ترس مرگ…

راستی، چی می‌شه کرد!؟

—–

پ.ن: اونی هم که با افتخار می‌گفت که نه، میشه هیچ مشکلی نداشت، اما پایان بود که نشون داد همه چیز رو …

تو چه دانی!؟

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 6, 2009

و تو مرفه بی درد اروپانشین چه می‌دانی زندگی با این سرعت و محدودیت اینترنت چیست!؟!

برچسب‌ها:

یک گل بهار نیست!

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 5, 2009

یک گل بهار نیست،
صد گل بهار نیست،
حتی هزار باغ پر گل، بهار نیست

وقتی:
پرنده‌ها همه خونین بال
وقتی ترانه‌ها همه اشک آلود
وقتی ستاره‌ها همه خاموشند!

وقتی که دست‌ها
با قلب خون‌چکان
در چارسوی گیتی،
هر جا به استغاثه بلند است؛
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشتِ شب‌گرفته، تواند دید؟

فریدون مشیری

برچسب‌ها:

قدرت

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 5, 2009

قدرت به چوب و چماق و بمب صلح آمیز نیست!

قدرت به اینه که کسی که چوب و چماق و بمب صلح آمیز داره، از مرده‌ات هم بترسه! از سنگ قبرت! از یادت…

برچسب‌ها:

تحصیلات یا !؟

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 5, 2009

زندگینامه!!

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 5, 2009

وی در کسوت رییس دادگاه ويژه روحانیت، در جلسه هفتگي هیات نظارت بر مطبوعات با عیسی سحرخیز نماينده مديران مطبوعات در اين هيات گلاويز شده و او را گاز گرفت. تاکنون به شکایت سحرخیز از او رسیدگی نشده‌ است.

(تاکیدها از من)
و نکته‌ی بسیار جالب، لینکهای مطلب است، که به ویکیپدیاست!

بعدا نوشت: هه، من اون لحظه گفتم خدایا چرا بعضی لینکا به صفحه‌های هنوز ایجاد نشده هستنا! نگو کل مطلب رو از ویکیپدیا کپی کردن =)))

برچسب‌ها:

مرگ برنامه نویس

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: سپتامبر 1, 2009

مرگ برنامه‌نویس، وقتی که سر انگشت اشاره‌ام را بریدم…

به کجا چنین شتابان؟

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 30, 2009

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری؟

ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم،

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد
بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران،
برسان سلام ما را…

برسان سلام ما را…

زنده‌بودن

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 28, 2009

زنده بودن به چه قیمتی!؟

سلاخ

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 28, 2009

سلاخی
می‌گریست

به قناری کوچکی
دل باخته بود.

-شاملو

متهم

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 25, 2009

وقتی متهم در جایگاه قاضی نشسته …

مخاطب ساده

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 25, 2009

امروز کشفیدم که داشتن مخاطب ساده‌لوح[۱] هم می‌تونه مفید باشه!

وقتی که بهش تیکه می‌ندازی، اما نمی‌گیره! خیالت هم راحتتره! نه مثه این بابای من که کوچیکترین تیکه‌ها رو هم می‌گیره… :-/ آدم واقعا نمی‌تونه باهاش راحت حرف بزنه D: باید مواظب هر کلمه و نوع بیان و تکیه و … باشی

—-

[۱] واقعا کلمه‌ی شسته رفته تری پیدا نکردم D:

توجیه

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 25, 2009

آدما توجیه می‌کنن، تا ذهن خودشون رو راضی کنن!

واقعا حماقت نیست اگه فکر کنیم طرف مقابل با توجیه ما قانع شده!؟ یا همچین انتظاری داشته باشیم!؟

برچسب‌ها:

چقدر سخته!

نوشته‌شده به وسیله‌ی: Mehrdad در: آگوست 24, 2009

چقدر سخته احساس گم کردن یه آدم وقتی که دو ساعته پیشت نشسته، اما هیچ حرفی واسه گفتن نداری، و صرفا هرکسی کار خودش رو می‌کنه :-/

و سخت تر تکراره این اتفاقه…

بایگانی